سفری به درون (فصل اول)

بِسمِ الله يا جاری اَلنُفوس

 

چند روزی سفری در مِحنی داشته‌ام     

آفتی دربدنم، درد تنی داشته‌ام 

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

دو ستون بدنم که داشت من رابرپا  

لرزه افتاد بر او، سست شد اندامِ تنم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

انجم چهره‌ام آن باعث بینایی من  

تار شد چون شبِ ديجور نديده نِگهم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

جمله دندان مثل چکشی به هم می‌خوردند  

كه تو گويي چو زمين بلرزد اندر دهنم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

همه اركانِ بدن به سرزمينِ جسمم   

خارج از محور خود، بر سر و بر کوله به هم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

مات و مدهوش همي‌ ز‌خويش مي‌پرسيدم    

چه شده كه بغتتاً له شدم و پوسیدم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

ناگهان دادرسی آمدوزد فریادی    

از درون جان همی خطاب کرد بربدنم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

من همانم كه ترا ساخته پرداخته‌ام      

و به بطن مادرت اين بدنت ساخته‌ام

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

هرکجا که بوده‌ای‌ُ من پی تو بوده‌ام    

و به بيداریُ خواب نزد تو آسوده‌ام

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

گفتمش توکیستی نام ونشان خود بگو   

گفت من نفسِ توام، بودِ توام ،غیر مجو

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

تو نمودي زمنی جلوه‌اي از بودِ منی   

بلكه من ريشه و تو شاخه‌اي از جود مني

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

بوده‌اي با من و من، قبل ظهورت به بدن 

بضعه‌ی جان منِ ساکتِ بی حرف وسخن

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈ 
تا كه روزي تو تقاضا بنمودي بروي 

ريشه و شاخه و برگ و گل و ميوه بِدهي

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

گفتمت گر بروي يكه و تنها بشوي؟  

تو بدون نفس‌ات حاصل خود را ندهي

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

عهد بستي كه اگر با تو بيايم دنيا  

باتوهمره بشوم باتوروم من همه جا

 

                                                    ادامه دارد...



لطفا دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید