طلسم جسم (فصل ششم)

من شدم جسمانی امّا نِی که جسم

آمدم از جسم بردارم طلسم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 آن طلسمی را كه بندِ اين تن است
تخته بند ظلمت ما و من است

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 آن طلسم 70 هزار رنگش بُوَد
با من اش هر لحظه در جنگش بود

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

رنگهای ظلمت‌اش اَعراضِ تن
خورد و خواب و شهوت فَرج و سخن

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 دفع اين ظلمت به تو آموختم
نفس امّاره به سوء را سوختم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 باز الوان دارد اين بند وطلسم
او همان حبّ به دنيا است و جسم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 از رذایل بی نهايت رنگها
می نوازد بر مَنش آهنگها

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 سازها و حب ها وبغض‌ها
گاه در حال خوشی گه قبض‌ها

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 او دَمار از من برآرد سالها
می كشد نورم سوی باتلاق‌ها

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 حبّ دنيايت امانم را بريد
لشكر جهلم از اين حبّ شد پديد

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 حفظ شأن اين تنم اندر هوی
کرده من را از جنودِ عقل جدا

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 دعوتِ بر حفظ جاهم می كند
هر زمان يك اسم و نامم می كند

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 اينقدر تاويلِ دين اش می كند
وهم را عين يقينش می كند

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 اين همان 70هزار تاويل نور
من منم‌های توّهم، قلب كور

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 كندنِ اين مرحله نعمت بُود
اين كليدِ بر در رحمت بود

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 اين منم‌ها جان من را سوخته
چشم جان از ديدن حق دوخته

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 دور كرده از هدف، از مقصدم
با تو ماندم، ای بدن من در عدم

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 سهل بود برمن، نجاتت از گناه
کردمت تيمار و هی دادم پناه

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 از رذايل  دانه _دانه _ تک به تک
دور کردم با هزار و یک کلک

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 من دراین وادی زِپا افتاده‌ام
مانعی سنگین به روی جاده‌ام

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 عاجزم کردی ز بس خود خواستی
در پی حق و خودت یکجاستی

ادامه دارد...


 



لطفا دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید