رویت من (فصل هفتم)

هم خدا خواهی و هم خرما زِ من
زشت وزیبا را کجادیدی تو جمع
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 این منم ها دور از نورت کند
چشم جان از دیدِ حق کورت کند
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 این منم ها عقلِ جانم می‌درند
عينِ من از دید عقل دور افکنند
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

این منم ها  نفس را داغون کند
عقل هم از دار عشق بیرون کند
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 این منم ها آتشِ برنفس وجان
از منم ها بایدت هر دم امان
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 این منم ها ربِ فرعونت کند
از عزیزی غرقِ درهَونت کند
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

این منم ها کبر نمرودی دَهد
از شیاطین دم به دم روزی دهد
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 این منم ها  قاتلِ عیسی شود
اين منم ها مرگ بی احیا شود
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 این منم هایت ترا بَلعم کند
بر اسیریِ هوی ملزم کند
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 این منم ها حملِ اَسفارت کند
چون حماری، علم ها بارت کند
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 می‌ندانی این همه علم و کتاب
هم عبادت خدمت خلقُ مَلات
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 جملگی وزر و وبالت میشود
درد دوری از ولایت میشود
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 از ولایت چون شوی دور ای عتو
بهر ذات مولوی گردی عدو
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 وایُ ویل بر آن عبادت ها شود
چاه دوزخ مسکن و جايت شود
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 زين  منم ها  ابن ملجم می شوی
در ره فتنه چه محکم  می شوی
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 زهر بر فرق خودُ و بر فرق من
مِی زنی و میکُشی ابوالحسن
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 کشتن ابوالحسن،  نی قتل اوست
بلکه شمشیر بر سر احسان هوست

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈
 فضل واحسانش که باشد نفس تو
تا کند کامل تنت از نقص و سوء
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 با علی کامل کند دنیای تو
تا کند مسعود هم عقبای تو
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 لیک قدر خویش رانشناختی
نفس خود را زهردادی ، باختی
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 کرده اشقی الاشقیا این غفلتت
دست من هم بسته شد از خدمتت
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 نفس می گفت و ز جسم من رمق
رفتُ و رفت الحمدلله زین نسق
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 جان که شد بیدار نَفَس تجدید کرد
دفن و کفن این بدن تمهید کرد
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 گفت ای  نفسِ عزیز منتخب
ای که هستی نزد حق تو منتجب
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 من اجابت میکنم امرترا
می کنم تجدید من عهدِ ترا
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 فانيم کن جسم و تن در عشق حق
نقش كن بر انتخابم مشقِ حق
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 لحظه لحظه یاد آور تو مرا
عهد شیرین لقا  را با خدا
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 هان دمی مگذار من غافل شوم
لحظه ای محصور جسم وتن شوم
≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

 با تو باشم ، با تو باشم مهربان
تا ظهور مهدی صاحب زمان(عج)

    اللهم عجل لولیک الفرج



لطفا دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید