قوس نزول و صعود

در ادامۀ بحث ادب توحید (جلسۀ 29، 5 صفر ۱۴۴۲) به تبیین موضوع قوس نزول و صعود می‌پردازیم.

از کجا آمده‌ام؛ به کجا می‌روم؟!

گفتیم که انسان از وطن نورانی، به قالب ظلمانی نزول کرد و با دین در سه جلوۀ شریعت، طریقت و حقیقت می‌تواند از قالب ظلمانی به وطن نورانی صعود کند. این بازگشت از خلق به حق و از ظلمات به نور، معاد است. حال می‌خواهیم ببینیم رجوع ما در معاد از چه زمانی، کجا و به چه کیفیت آغاز شده است.

حکمت و مشیّت خداوند بر این تعلق گرفت که ارواح و نفوس مجرده، از عالم انس و وحدت یعنی احسن تقویم به عالم طبع و ظلمت یعنی دنیا نزول کنند. احسن تقویم، عالمی نورانی و قدسی بود که قوام وجودی تمام حقایق نوری در آن، تنها بر "هو الحی القیوم" استوار بود. عالمی که عقول، نفوس و قوا همگی با هم مأنوس بودند و هیچ یک اسم و رسم خاصی نداشتند؛ سراسر عالم را با حقیقتشان سیر می‌کردند و در انس به تجلیات ذات اقدس اله مشغول حمد و ثنا بودند.

از آن زمان که ارادۀ الهی بر نزول تعلق گرفت، نفوس، دسته دسته به عالم طبیعت می‌آیند، بهره و نصیب خود را از سفرۀ دنیا برای رسیدن به کمال وجودی‌شان برمی‌گیرند و در ادامۀ سیر، به وطن اصلی خویش باز می‌گردند؛ عده‌ای می‌آیند و عده‌ای می‌روند و این حکایت همچنان ادامه دارد!

ما در سیر نزول، هفتاد هزار عالم نور و ظلمت را طی کردیم و از هر عالم متاع آن را برگرفتیم. از عرش انوار عرش، از کرسی انوار کرسی، از عالم ملائکه تجرد و از عالم جنیان آتش را گرفته با خود آوردیم تا به عالم ظلمانی طبع رسیدیم. در چهار عنصر غلیظ با هم ترکیب شدیم و از این عالم نیز خواص جماد و نبات و از نفس حیوانی، شهوت، غضب و اراده را پذیرفتیم. ما مجموعه‌ای از حجاب‌های نورانی و ظلمانی هستیم و متاع‌هایی را از عوالم مختلف به همراه آورده‌ایم.

ما این بارها را بر دوش کشیدیم تا همه را در سیر صعود زمین بگذاریم و بهرۀ نفسمان را بگیریم. ما آمده‌ایم تا با استفاده از دارایی‌های هر عالم، حجاب‌های پیچیده بر جانمان را کنار زده و به نفسمان تعیُّن دهیم. حجاب‌ها باعث شده است عالم اصلی خود را فراموش کنیم. در ثقل ماده، از یاد برده‌ایم در کدام منزل بوده‌ایم و چه گوهری در جان خود داریم. باید بکوشیم تا عالم فراموش شدۀ وجودمان را به یاد آوریم و بدان بازگردیم.

در فراق عالم فراموش شده!

انبیاء در نزول از عوالم نورانی و ظلمانی، متاع‌ها را نگرفته؛ بلکه تنها آثار آن‌ها را با خود حمل کردند؛ به همین دلیل وقتی به عالم ناسوت رسیدند حُجُب نور و ظلمت را پاره کرده و به رنگ خدا در آمده بودند. از این رو خداوند به ایشان می‌فرماید: "شما که عوالم وجودی‌تان را به خاطر دارید بروید و عالم اصلی این فراموش‌کاران را به یادشان بیاورید. آدرس را به آن‏ها بدهید. چون آدرس را فراموش کرده‌اند و فقط دور خودشان می‏چرخند!" لذا تمام انبیاء آدرس عالم فراموش شده را به امت خود دادند و اوصیا را معرفی کردند تا پس از ایشان نه تنها آدرس بدهند؛ بلکه دستشان را بگیرند و در ظاهر و باطن‌ راهبری کنند.

 یکی از بزرگان نقل می‌کند که من به یاد می‌آورم چگونه از هر عالمی نزول می‌کردم تا به عالم ماده رسیدم. در هر عالم فرشتگان گریه می‌کردند و می‌گفتند: "شیخ علی را کجا می‌برید؟!" به آنان خطاب رسید: "آرام باشید! اگر او در دنیا دلوی آب بکشد به دست پیرزنی دهد، فضیلت و بهره‏اش بیشتر از زمانی است که اینجا بماند و مثل شما هزار سال تسبیح و تهلیل کند." چون فرشتگان بدون اینکه قالب ظلمانی داشته باشند به عبادت مشغولند. اما انسانی که در قالب ظلمانی، عبادت می‌کند اجر بیشتری دارد. انسانی که عالم نورانی خود را به یاد می‌آورد برای رسیدن دوباره به آن، کربلا می‌آفریند.

نوزاد هنوز حجاب‌های عالم ماده را نگرفته است و عالم اصلی خویش را به نحو مجمل به یاد دارد. علت‌ گریه‌های نوزاد هم دوری از عالمی است که نمی‌خواست از آن جدا شود. فشاری که نوزاد هنگام تولد تحمل می‌کند از درد زایمان بیشتر است.

گریۀ نوزاد در شب شدیدتر است؛ چون به دلیل فراغت و آرامش شبانه، از دنیا منقطع و بیشتر متوجه عالم اصلی خویش می‌شود و از شوق آن می‌گرید. مادر هم برای آرام کردن طفل، پستان در دهانش می‌گذارد تا او را مشغول به عالم طبع کند. او آرام آرام به عالم ماده انس می‌گیرد. هر چه بزرگ‌تر می‌شود توجهش به علل و اسباب بیشتر شده تا جایی که به دلیل کثرت علاقه به عالم طبع، به طور کامل عالم اصلی وجود را از خاطر می‌برد! در این عالم ناسوت به دنبال به دست آوردن‌ها می‌دود؛ در حالی که هیچ به دست آوردنی او را آرام نمی‌کند! ولی دیگر به یاد نمی‌آورد که از عالم نورانی و ماوراء ماده آمده است و اینجا محل آرامش و این ابزارها، ابزار آرامش او نیستند!

پس هر چه انسان به عالم طبع بیشتر دل ببندد و به اموال و اولاد و ازواج و... تعلق پیدا کند، از عالم تعقل و نور وجود دورتر شده و نور ایمان بیشتر از جانش رخت بر می‌بندد؛ در مقابل، هر چه دنیا طعم شیرینش را برای او از دست دهد به همان اندازه ایمان در دلش جوانه می‌زند. شریعت هم ابزاری معنوی است تا عالم اصلی را به یادمان بیاورد و نشان دهد چطور با اعتدال از ابزار مادی استفاده کنیم تا به آن عالم برسیم.

انسان: افلاکیِ خاکی!

خداوند فرمود که تمام موجودات از عرش تا فرش را برای انسان خلق کردم[1] تا نفسش را با آن‌ها تعین بخشد. تمام هستی برای انسان است؛ اما انسان برای آن‌ها و از جنس آن‌ها نیست! او خلق شده است تا جانشین خدا شود. برای او فنایی نباشد و به دارالسلام برسد.

انسان جامع کلمات جمال و جلال حق تعالی است. او در سیر نزول و تنعُّم از انوار عوالم، چون به عالم ناسوت می‌رسد در قالب جسمی لطیف تحت عنوان نفس قرا می‌گیرد. این جسم لطیف، حاصل ترکیب چهار عنصر است که خداوند مزاج را از آن‌ها می‌سازد و به مزاج، قوا می‌دهد. با اینکه جنس نفس از عوالم نور است اما به ناچار در مواد قرار می‌گیرد؛ البته در مواد لطیف و این خود دلیل برتری انسان نسبت به سایر مخلوقات از جمله ملائکه و جنیان است که به دلیل آفرینش تک بُعدی - از نور و یا آتش- از انسان ناقص‌ترند.

با این توصیفات انسان تا سیر نزول را طی نکند، به عالم ناسوت نیاید و سیر صعود را از سر نگیرد نمی‌تواند به کمال شایستۀ خود برسد. حتی مخلوقی چون عقل هم صرف نظر از سیر صعود ناقص است! عقل وقتی می‌آید و به تعیُّن و تشخُّص در شخص محمد بن عبدالله می‌رسد، به کمال لایق خویش، یعنی عاقل شدن در جلوۀ انسان کامل دست می‌یابد و این همان حقیقتِ "ثمُ دَنَا فَتَدَلىَ‏ فَكاَنَ قَابَ قَوْسَينْ‏ أَوْ أَدْنىَ‏"[2] است. "قاب قوسین" یعنی حقیقتی با دو رو؛ وجهی واجب، نور مطلق و رو به عرش و وجهی ممکن، مرکب و رو به فرش که هرگز از یکدیگر جدا نمی‌شوند. آنچه باید دانست این‌که این مقام، تنها مقامِ مختصِ پیامبر(صلی‌الله‌علیه‌وآله) نیست؛ بلکه تمام انسان‌ها در انسانیتشان می‌توانند به این مقام دست یابند. در حالی که هیچ کدام از موجودات چنین مقامی ندارند که هم خاکی باشند و هم افلاکی! و تنها انسان است که بر سر سفرۀ هزاران حجاب ظلمانی و نورانی نشسته و می‌تواند غذاهای غلیظ و لطیف آن را بر ‌گیرد.

 

چهار علت ساختمان نفس

نفس ناطقه، چهار علت دارد. به بیان بهتر یک علت است که در چهار جلوه نمود دارد: علت مادی، علت فاعلی، علت صوری و علت غایی.

برای اینکه بفهمیم این چهار علت چیست و چگونه کار می‌کند مثالی می‌زنیم. هر ساختمانی که ساخته می‌شود، این چهار علت را دارد. علت مادی، آجر، گچ، سیمان و سایر مصالح ساختمانی است. علت فاعلی، شخص بنّاست. او باید بداند سنگ، آجر، تیر آهن و سایر مصالح را چگونه و کجا به کار ببرد. علت صوری، شکل ساختمان و طرز قرار گرفتن مصالح است. علت غایی، هدف از ساخت ساختمان است. مثلاً هدف از ساختن خانه این است که یک خانواده در آن ساکن شوند و زندگی کنند.

این چهار علت باید باشند تا عمارتی تعین بگیرد و بشود به آن گفت خانه! هر کدام از این علت‌ها نباشند، خانه وجود خارجی ندارد. سنگ و شیشه و بنّا هر کدام به تنهایی هست ولی خانه نه! پس خانه ذاتاً معدوم است. همه چیز جز حق تعالی، معدوم است. نه به این معنی که نیست و وجود ندارد. مثل خانه که اگر علل چهارگانه جمع نشود، وجود نخواهد داشت. نفس هم به خودی خود معدوم است تا وقتی چهار علت فوق جمع شود.

علت فاعلی، کُن الهی و از عالم امر است: "إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ"[3] علت صوری هم خدا در اسماء و صفات است: "إِنَّ اللَّهَ خَلَقَ آدَمَ عَلَى صُورَتِهِ"[4] علت مادی یعنی طین و تراب هم در نهایت به خدا برمی‌گردد چون این دو را هم او ساخته است و علت غایی، رسیدن به خداست. خود فرموده است که: "خَلَقْتُ الْأَشْیآءَ لِأَجْلِک وَ خَلَقْتُک لِأَجْلی"[5] پس هر چهار علت در ساخت انسان، در واقع خود خداست.

خدا همه چیز را برای انسان خلق کرد. مثل پنجره و آجر و سایر مصالح که برای ساختن خانه درست شده‌اند و به خودی خود به کار نمی‌آیند. ما خانه‌ای هستیم که خدا ساخته است! آجر و سیمان وجودمان را او ساخت. نقشۀ ساختار ما را او کشید و مهندسی کرد تا شکل اسماء و صفات خودش شویم. ما به او وابسته هستیم چون اگر نبود ما هم نبودیم. اما او به ما وابسته نیست. هر لحظه بخواهد می‌تواند این بنا را خراب کند؛ بدون اینکه به ساحتش لطمه‌ای بخورد. همان‌طور که وقتی اراده کرد ما را بسازد، صورت داد و ساخت.

بنّا مصالح را فراهم می‌کند، نقشه را می‌کشد و ساختمان را می‌سازد. هر زمان هم بخواهد می‌تواند خانه را خراب کند. اما چون کار خدا بر اساس حکمت، مصلحت و بقاست، هرگز خانه‌ای را که ساخته خراب نمی‌کند. اصلاً زیبایی خلقت همین است. بنّایی که عاقل باشد خانه را خراب نمی‌کند و در آن ساکن می‌شود. خدا هم ما را می‌سازد تا خودش در وجودمان ساکن شود: "الْقَلْبُ حَرَمُ اللَّهِ فَلَا تُسْكِنْ حَرَمَ اللَّهِ غَيْرَ اللَّه"[6]

 

صاحبخانۀ قلبت را دریاب!

قلب همان خانه‌ای است که علت چهارگانه‌اش خداست و چون خدا باقی است، هرگز خراب نمی‌شود. وقتی خانه ساخته می‌شود، در و پنجره و مصالح ساختمانی اسیر آن خانه و در خدمت صاحبخانه هستند. صاحبخانه هر وقت بخواهد در و پنجره را باز و بسته می‌کند. او تصمیم می‌گیرد دیوارها چه رنگی باشد؛ فرش را کجا بیندازد؛ لوستر وصل کند یا نکند و چه لوازمی را در کجای خانه بچیند.

خانۀ وجود ما به تعیّن درآمده؛ اما به این معنا نیست که خودمان صاحب اختیار خودمان هستیم که در و پنجره را هر وقت بخواهیم باز کنیم و هر وقت بخواهیم ببندیم و برای لوازم خانه تصمیم بگیریم. علت فاعلی که همان علت غایی است به عنوان صاحبخانه تصمیم می‌گیرد این خانه را چطور بچیند. صورت جمال و جلال به دست اوست. یک روز به نفس بسط می‌دهد و روز دیگر قبض و دکور ساختمان را مدام تغییر می‌دهد. یک روز به شکل نطفه، روز دیگر جنین، یک روز نوزاد، روز دیگر نوجوان، جوان یا پیر. یک روز پوست صاف است و می‌درخشد؛ روز دیگر چروک می‌خورد و لک می‌افتد.

صاحبخانه از خانه نمی‌پرسد الان دوست داری چه رنگی به دیوارهایت بزنم؟! فرش را کجا بیندازم؟! وقتی وسایل را کف خانه می‌کشد، نمی‌پرسد که آیا دردت آمد یا نه؟! نسبت به باز و بسته بودن پنجره‌ها چه حسی داری؟! ترجیح می‌دهی گاز را روشن کنم یا در یخچال یخ بریزم؟! خانه هم در مقابل هر تصمیمی که صاحبخانه بگیرد تسلیم است و شکایتی ندارد.

پس ما چطور انتظار داریم خدا قبل از هر چیزی که برایمان می‌خواهد نظر ما را هم بپرسد و اگر موافق بودیم خواستش را اجرا کند؟! تصور کنید خانه به خواست خودش عمل کند. گاز را بیرون بیندازد و بگوید نباید در من آتشی روشن شود! کف خانه فرش‌ها را جمع کند و کنار بگذارد و سقف تصمیم بگیرد لوستر را از جا بکند! دیگر صاحبخانه می‌تواند در این خانه زندگی کند؟! ما این بلاها را بر سر صاحبخانه زیاد آورده‌ایم. چون خود را یکی از علل چهارگانه تصور می‌کنیم.

خانه از بخش‌های زیادی تشکیل شده است: سقف، کف، در، دیوار، پنجره و... . خانه، واحدی است که همه این‌ها را در خود دارد و ما یک عین به نام خانه برایش قائلیم نه هزار عین به عنوان بخش‌ها و اجزای خانه. مظاهر حق تعالی هم بی‌نهایتند؛ اما ما یک عین برایشان قائل هستیم. آن عین واحد، نفس انسانی است که هر چهار علت را درون خود دارد.

موجودات دیگر، این چهار علت را با هم ندارند. به همین دلیل فانی هستند. نفس ناطقه، فقط نفس‌های ما نیست. یک ساختمان در نظام هستی با این چهار علت ساخته می‌شود که کثرات آن ما هستیم. همان‌طور که گچ و سیمان، کثرات خانه‌اند، مُلک، ملکوت و جبروت، جلوات این نفس هستند.

نفس ناطقه یک حقیقت بسیط در نظام هستی است. ما نفس جزئی آن نفس کلی هستیم. نفس کلی، انسان کامل و نور ولایت است.

بجز علل چهارگانه‌ای که برای نفس برشمردیم، بدن ما هم چهار علت دارد. علت مادی بدن، پوست، گوشت، استخوان و اعضای بدن است. اعضای بدن به وسیلۀ قوا کار می‌کند. قوای حاکم بر اسماء، فرشتگان هستند. پس علت فاعلی ما ملائکه‌اند. ما فکر می‌کنیم قوای نامیه در بدنمان خودش می‌داند چطور رشد کند یا قوای جاذبه و دافعه خود به خود کارشان را درست انجام می‌دهند! اینطور نیست. بلکه فرشتگان این امور را مدیریت می‌کنند.

علت صوری ما شکل بدن و فرم هیکل ماست. علت غایی بدن این است که نفس در آن ساکن شود و از آن استفاده کند. بدن، خانۀ نفس است و نفس، خانۀ الله. خدا نفس را با اسماء و بدن را با ملائکه می‌گرداند. صورت نفس، خلیفة الله و صورت بدن، چهرۀ ماست. بدن محتاج و فقیر نفس است و نفس، فقیرِ حق تعالی.

چون نفس، باقی به بقای احدیت است، هرگز نابود نمی‌شود. اما بدن باقی به نفس است نه احدیت و اگر یکی از چهار علت از نفس ناطقه به بدن نرسد، بدن نابود می‌شود. پس چون بدن محتاج نفس است، دچار زوال و تغییر و تبدل می‌شود. همانطور که از نطفگی تا به امروز تغییر کرده است و پس از مرگ هم عوض می‌شود. اما نفس، تغییر نمی‌کند. چون به احدیت وصل است و از جنس عالم بالاست نه از جنس دنیا. لذا حوادث ناسوت به اجزایش آسیب می‌زند اما نمی‌تواند به خودش لطمه‌ای وارد کند. مثل باد و باران که ممکن است به در و پنجره و سقف آسیب بزند، اما خود ساختمان پابرجاست.

آتش بدن را می‌سوزاند؛ آب می‌تواند جلوی قوای تنفس را بگیرد. اما نفس آسیب نمی‌بیند. چون به حق وصل است و اگر یکی از اجزا آسیب دید با ظهورات و اجزای دیگر، ادامۀ حیات می‌دهد. نفس به فعلیت حق، بالفعل اما به لحاظ اجزا، بالقوه است. در اجزایش مدام تغییر و تحول رخ می‌دهد اما در ذات خود حقیقت قدسی و مرغ باغ ملکوت است.

 


[1]-  سورۀ جاثیه، آیۀ ۱۳: "وَ سَخَّرَ لَكمُ مَّا فىِ السَّمَاوَاتِ وَ مَا فىِ الْأَرْضِ"

[2]-  سورۀ نجم، آیات ۸ و ۹: سپس نزدیک و نزدیک‌تر شد تا آنکه فاصلۀ او [با پیامبر] به اندازه فاصلۀ دو کمان یا کمتر بود.

[3]-  سورۀ یس، آیۀ ۸۲: فرمان نافذ او چون اراده خلقت چیزی کند به محض اینکه گوید: «موجود باش» بلافاصله موجود خواهد شد.

[4]-  الکافی، ج۱، ص ۱۳۴: خداوند انسان را به صورت خود آفرید.

[5]-  الجواهرالسنیة، ص‌۳۶۱: تمام اشیا را برای تو و تو را برای خود آفریدم.

[6]-  بحار الانوار، ج 70، ص 25: قلب حرم خداست؛ در حرم او جز او را راه مده!



لطفا دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید




۰۱:۰۱ چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۸/۲۸

میناانوری نیا



پاسخ


اجرکم عندالله محشربودواقعاخالصانه تشکرمیکنم ودستان زحمتکشان رامیبوسم خاک پای ائمه اطهارعلیهم السلام واستادوشمابزرگوارن