قیامت کبری

در ادامۀ بحث ادب توحید (جلسۀ 28، 4 صفر ۱۴۴۲) به تبیین موضوع قیامت کبری می‌پردازیم.

دانستیم داشتن مقام نوری برای انسان و خلیفه‌شدنش کافی نیست و باید این مقام در او به تعین و تشخص برسد. يعنی هويتش را به‌گونه‌ای بسازد که با اين نورانیت به دیدار خدا برسد. ابزار و آلاتِ ساختن و شکل دادن به این هویت را نیز علی‌الاتصال از جانب حق به‌صورت درونی و بیرونی دریافت می‌کند.

از معاد و رجوع صوری و معنوی هر موجود به اصل خودش سخن گفتیم و آن را از نظر سید حیدر آملی به دو دسته معاد انفسی و آفاقی تقسیم کردیم.

قیامت انفسی را که قیامت هر شخص در عالم متصل خودش است، توضیح دادیم و دانستیم انسان با طی مراتب توحید فعلی و صفاتی و ذاتی، در نفس خود، وارد در قیامت صوری معنوی خود می‌شود و با صورت‌های نفسانی که برای خود ساخته، با مرگش وارد عالم برزخ می‌شود. اما اینکه در برزخ کجا زندگی می‌کند و چه باید بکند و عالم منفصلش چه می‌شود، موضوعی است که در «قیامت آفاقی» بررسی می‌شود.

قیامت در آفاق چیست؟ آيا اين قیامت همانند قیامت در انفس است که هر شخص، خودش در درون خود سیر می‌کند و هیچ وجه اشتراکی ميان قیامت فردی با فرد دیگر نیست، يا با آن متفاوت است؟

قیامت در آفاق و هستی نیز مانند قیامت در انفس، به دو بخش صوری و معنوی تقسیم می‌شود که هرکدام مراتب صغری، وسطی و کبری دارد.

1.«قیامت صغرایِ معنویِ آفاقی»: آن است که ما وقتی از فعل خود فانی می‌شويم، همراه با حرکت در مسیر اين فنا، از ظاهر دنیا و دین، هر دو، جدا شويم. البته نه به این معنی که رهبانیت پیشه کنيم، نخوریم، نگردیم، نپوشيم و... يا ديگر نماز نخوانيم و روزه نگیريم و حج نرویم و...! خیر. در اين نوع برپایی قيامت، با اينکه ظاهر دین و دنیا را کنار زده‌ایم اما هم دنیا را داريم و هم ظاهر دین را، منتها طبق اصولش. می‌دانیم که شریعت فقط نیامده به ما فروع دین را یاد دهد، بلکه آمده تا دنیا را هم براساس دین تنظیم کند. برای همین هم در همه چیز برای ما آداب گذاشته: آداب خوردن، خوابیدن، ازدواج و... . يعنی دین به ظاهر دنیا دست نمی‌زند، بلکه آن را براساس باطن تنظيم می‌کند.

حال وقتی ما در مسیر قیامت صغرایِ معنوی خود، حرکت می‌کنیم، یا از ظاهر می‌گذریم یا نمی‌گذریم. يعنی یا در فعلی که انجام می‌دهیم، جانمان، بطن و حقیقت آن فعل را می‌یابد يا نمی‌يابد. اگر حقیقت و بطن فعلمان را نيافتيم و نفهمیدیم اعمال و افعال ما در اتصال به کدام منبع مقبول است[1]، و هنوز در انجام فعل خود را می‌بینیم؛ در مسیر این نوع قیامت حرکت نکرده‌ایم و این قیامت در وجود ما برپا نشده است. ولی آنجا که ظاهر فعل را انجام می‌دهیم، اما وجه فعلمان را به‌سوی وجه الهی می‌کنیم "وَجَّهْتُ‏ وَجْهِيَ لِلَّذی فَطَرَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ حَنيفاً وَ ما أَنَا مِنَ الْمُشْرِكينَ"[2] و فعلمان را تمام و کمال به دست اماممان می‌سپاریم؛ اینجا این قیامت معنوی آفاقی در ما برپا شده است. وقتی این قیامت در وجود ما برپاشد، فعلمان را فانی در امام که خودش فانی در خداست می‌کنیم. خود را دست او می‌دهیم، چون باور داریم که خودمان به‌تنهایی نمی‌توانیم به "الله" برسیم. دست خود را در هر فعلی، نماز، روزه، حج، خور و خواب، ازدواج و... می‌بُریم و کار را به دست او می‌دهيم. اينجاست که او "وَ الَّذی هُوَ يُطْعِمُنی‏ وَ يَسْقينِ"[3] و "بِيُمْنِهِ رُزِقَ الْوَرَى"[4] می‌شود.

حال این سؤال پیش می‌آید که چرا از اول همۀ افعالمان را دست خودِ خدا نمی‌دهیم؟ مگر در قرآن نفرموده است که:"قُلْ إِنَّ صَلَاتِی وَنُسُكِی وَمَحْيَایَ وَمَمَاتِی لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ"[5]؟ زیرا آيات قرآن عینیتی دارند که باید آن عینیت و نمونه واقعی را پیدا کنیم. این عینیت همان است که رسول خدا(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم) دربارۀ آن فرمودند: "إِنِّی‏ تَارِكٌ‏ فِيكُمُ‏ الثَّقَلَيْنِ‏ كِتَابَ‏ اللَّهِ‏ وَ عِتْرَتِی‏ أَهْلَ‏ بَيْتِی‏ فَإِنَّهُمَا لَنْ‏ يَفْتَرِقَا حَتَّى يَرِدَا عَلَيَّ الْحَوْضَ"[6].

درواقع اهل‌بیت(علیهم‌السلام) و قرآن عِدل هم هستند و باید عینیت آیات قرآن يعنی انسان کامل را پیدا کنیم، وگرنه توهمی به خدا نزدیک می‌شویم. چون ما خدای بی‌ظهوری که در صورت ظهور نکرده، نداریم.

پس بدون ‌واسطۀ انسان کامل، قیامت صغرای ما برپا نمی‌شود. نزدیک شدن به امام، همان قیامت در آفاق در بُعد معنوی است. در این نوع قیامت، ما از نفس جزئی خود خارج می‌شويم و به نفس کلی آفاقی که مال امام است، وصل می‌شويم؛ چه امام کنارمان باشد، چه نباشد. نَفْسمان که وصل به امام شد، نمازمان را هرکجا و در هر افقی بخوانیم به امام وصل می‌شود. روزه‌مان را در هر افقی بگیریم به امام وصل می‌شود. دیگر اصلاً در چنین نماز و روزه من و مایی نیست. فعل را فقط به‌عنوان تکلیف و وظیفه انجام می‌دهیم، اما درعین‌حال فاعلیت از ما ساقط می‌شود. اضافه کردن نماز به خودمان و اینکه فکر کنیم، «من می‌خوانم»، از ما ساقط می‌شود. اضافات کنار می‌رود و این یعنی توحید.

دقت کنید! اين دور ریختن اضافات باید از نفس صورت گيرد، نه از بدن. بدن تا در دنیاست هم باید بخورد، هم بخوابد، ازدواج کند، پول درآورد و زندگی کند. منتها در چه چارچوبی؟ آنچه امام تعیين کرده است. اينجاست که با اينکه عمل و فعل سر جایش است، اما فاعلیت و عاملیت ما کنار می‌رود و اوست که ظهور می‌کند. "وَ أَجْسَادُكُمْ فِی الْأَجْسَادِ"[7]

در قیامت صغرای معنوی آفاقی، نفس جزئی ما کنار می‌رود و نفس کلی امام کار می‌کند. اثرش چيست؟ «قرب فرائض». نماز می‌خوانیم، اما خود را نمازگزار نمی‌دانیم و دنبال ثواب و عقاب، استجابت دعا و کرامات و نتيجۀ آن نیستيم. یعنی یک مرحله از اضافات ما که منسوب کردن افعال و فاعلیت آن به خودمان است، از ما ساقط می‌شود و فاعلیتی را که خدا به ما امانت داده، به اهلش برمی‌گردانيم. اعمال را دست نفس کلی يا انسان کامل می‌سپاریم؛ درنتیجه اضافه‌ای به نام «من» در ما کنار می‌رود و تمام وجودمان، نفس کلی يا امام را می‌خواهد. اگر اين قیامت در وجود ما برپا شود و بمیریم، با مرگمان خود را در ميان شيعيانی که در منابری از نور هستند خواهيم ديد. "وَ شِيعَتُكَ عَلَى مَنَابِرَ مِنْ نُورٍ مُبْيَضَّةً وُجُوهُهُمْ"[8].

2.«قیامت وسطای معنوی آفاقی»: در قیامت وسطای معنوی انفسی، ما باید صفات خوب، نه رذائل و نه افعالمان، را از خود اسقاط می‌کردیم و خوبی‌ها و تخلق اسمایی را هم از خود نمی‌دیدیم. بلکه آن‌ها را همچون لباسی که صاحبش بر تن ما کرده است، می‌دانستیم. لباس تخلق را از منِ جزئیمان در‌می‌آوريم و به دست روح کلی خود می‌دادیم.

در اين نوع قیامت، تمام تخلق اسمایی را دست روح کلی يا اصل ولایت می‌دهیم و وصل به ولایت می‌شويم."وَ أَرْوَاحُكُمْ فِی الْأَرْوَاحِ وَ ... وَ آثَارُكُمْ فِی الْآثَارِ"[9]. در این حالت با اینکه ما به بدن تعلق داريم؛ اما تدبیر بدن و صفاتش را خودمان و نفس ناطقه‌مان به عهده نمی‌گیرد، بلکه نفس ولایی آن را تدبیر می‌کند. "أَسْمَاؤُكُمْ فِی الْأَسْمَاءِ... فَمَا أَحْلَى أَسْمَاءَكُمْ"[10] اینجاست که هر خوبی‌ای از ما سر بزند، چون لذت حضور ولایت را درک می‌کنیم و این خوبی يا تخلق اسمایی را از يُمن حضور او در خود می‌بینیم، بیشتر و بیشتر عاشق مولا می‌شويم. در برپایی این قیامت در وجود، مَظهر کنار می‌رود و از خودِ مُظهر لذت می‌بريم. به‌طوری‌که چون گفته بخور، می‌خوریم. چون گفته داشته باش، داریم. اصلاً خودمان هیچ اختیاری در صفات خوب یا در ترک صفات بد، نداریم.

3.«قیامت کبرای معنوی آفاقی» چيست؟ آنجا که ما به وحدت نوع خودمان می‌رسيم. نوع ما چه بود؟ خلیفة‌اللهی. در این وحدت، فقط آن یکی را می‌بینيم. خودمان هم هستيم، نه اینکه نباشيم؛ ولی طوافمان به دور اوست. مثل سلمان که فقط در سیرش با علی(علیه‌السلام) سیر می‌کرد، به‌طوری‌که گویا اصلاً از سلمان خبری نبود. این قیامت، عروجی معرفتی و شهودی است.

ازآنجاکه آفاق نیز مانند انفس، مرگ، حیات، بعث و نشر دارند؛ قیامت آفاقی صوری، نيز به سه مرتبۀ صغری، وسطی و کبری تقسیم می‌شود.

4.«قیامت صغرای صوری آفاقی» درست مانند قیامت انفسی صوری که نفوس با مرگ و ترک بدن وارد برزخ می‌شوند و سپس به عالم محشر منتقل می‌شوند؛ در قیامت صوری آفاقی نیز کل هستی از نظر ظاهری ویران می‌شود. تنِ شمس در هم می‌پیچد[11] و نجوم تیره[12] می‌شوند، درحالی‌که نفسشان، که همان نور الهی هست، باقی می‌ماند. "اللَّهُ‏ نُورُ السَّماواتِ‏ وَ الْأَرْضِ‏"[13]. درواقع شمس همچون بدنی است که یک رتبه از نور الهی را ظهور می‌دهد. قمر بدنی است که یک رتبه از نور شمس را ظهور می‌دهد. زمین بدنی است که دور شمس می‌گردد تا بتواند از آن نور و حرارت بگیرد. کل این بدن‌ها در اين نوع قیامت کنار می‌روند و تنها نور الهی باقی می‌ماند. صورتِ عالم محسوس و همۀ عناصرش کنار می‌رود و به اصل خودشان برمی‌گردند.

5. «قیامت وسطای صوری آفاقی» چيست؟ اینکه عناصر ترکیبی از ترکیب جدا می‌شوند و جسم جزئی سه بُعدی و بعد چهارمش، زمان، همگی به ابعاد حقیقی‌ای که در وجودشان داشتند برمی‌گردند و جسم کلی ظهور می‌کند که هم بُعدش فراتر است و هم زمانش.

6.«قیامت کبرای صوری آفاقی»: بازگشت تمام ارواح روحانی اعم از عقول و نفوس، ملکوت و غیرملکوت به جوهر اولی که حق‌تعالی آن صورت‌ها را از آن آفریده است. این جوهر اولی همان حقیقت محمدیه يا هباء است.

پس همان‌طور که مرگ برای انسان در سه رتبۀ فعلی، صفتی و ذاتی است، برای عالم و آفاق نیز همین مرگ و فنا و ورود به دار بقا وجود دارد. که: "إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ"[14].

از نظر سید حیدر آملی با توجه به آيۀ استرجاع، معاد به حق بر نمی‌گردد و برگشت مختص خلق است. یعنی حق، معاد ندارد. او "هُوَ الْأَوَّلُ وَ الْآخِرُ"[15] است و در ذاتش مقدس از صعود و نزول است. در نزول اصلاً معادی در کار نیست، فقط مبدأ و "إنا لله" است. اما در صعود و "إنا الیه راجعون" است که معاد و بازگشت مطرح می‌شود. درواقع این حق نیست که برگشت دارد و حرکت می‌کند، بلکه خلق باید در مراتبشان حرکت کنند و بازگردند. اما این بازگشت چه فایده‌ای دارد؟ چرا اين همه بساط در هستی برپا شده تا ما از همان جا که آمديم به همان جا برگرديم؟ تفاوت این آمدن و رفتن در چیست؟ فرقش این است که حق، خودش نه نزولی دارد نه صعودی، فقط يک تجلی کرده است. و تمام ظهورات از آن تجلی پدید آمده است. پس وقتی حرف از نزول و ظهور است، خلق نقشی در این حرکت نزولی ندارند. اما وقتی بازگشت و صعود آغاز می‌شود، خلق است که بايد به سوی او صعود کنند و در این صعود به معرفت برسند. روش رسیدن به این معرفت هم، کنار زدن حجاب‌هاست. يعنی مراتبی که در نزول پدید آمده‌اند برای بازگشت باید تمام حجاب‌های نورانی و ظلمانی را کنار زنند تا به اصل و حقیقت خود بازگردند و به معرفت رسند. این اسقاط از «تخلیه يا مرگ صغری» آغاز می‌شود. با «تحلیه يا مرگ وسطی» پیش می‌رود و در «تجلیه يا قیامت کبری» دیگر میان عاشق و معشوق هیچ حجابی باقی نمی‌ماند.

نوع و کیفیت سیر هر سالکی در کنار زدن این حجاب‌ها یا طی اين عوالم، باعث اختلاف در جهنم‌ها و بهشت‌هاست. سالک در این سیر، خود را کنار می‌زند تا به او در مظهریت خود بار یابد و نهایتاً به مرحله "كُنْتُ سَمْعَهُ الَّذِی يَسْمَعُ بِهِ وَ بَصَرَهُ الَّذِی يُبْصِرُ بِهِ"[16] برسد. کسی که اين‌گونه از خودی‌هایش بیرون آمده و در تعین خود، مظهر خداوند شده و صفات و اسما او را به تصویر کشيده، اگر به ظاهر هم در خاک و جسم خاکی باشد، در باطن در افلاک است و سیرش آفاقی و انفسی است. نه آفاقی تنها و نه انفسی تنها. ظاهر و باطن را با هم می‌رود و جمال و جلال هردو برایش نعمت است. قلب چنین سالکی مانند آیينه‌ای است که نور حقیقی "الله نور السموات و الارض" در آن منعکس می‌شود و وسعت حقیقت خدا را نشان می‌دهد. "لَا يَسَعُنِی‏ أَرْضِی‏ وَ لَا سَمَائِی‏ وَ لَكِنْ يَسَعُنِی قَلْبُ عَبْدِی الْمُؤْمِنِ"[17] .

چرا هر قلبی اين حقیقت را نشان نمی‌دهد؟ چون قلب‌های دیگر در زوایا و گوشه‌ها مانده‌اند. گوشه‌ای از قلبشان زنده است و قسمت اعظم آن مریض و مرده! جایی برای آشکاری انوار الهی در قلبشان باقی نگذاشته‌اند. نور الهی تنها در  قلوبی که از خود، بی‌خود شده‌اند، ظهور می‌کند. "رِجالٌ لا تُلْهيهِمْ تِجارَةٌ وَ لا بَيْعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّهِ"[18] آنان که دنیا و آخرتشان، امروز و فردایشان، ظاهر و باطنشان یکی است. تجارت و بیع دارند، ولی اين تجارت، آن‌ها را از وطنشان جدا نمی‌کند. چنین انسانی، جرمی صغیر دارد اما عالَمی اکبر در او منطوی است. "وَ تَحْسَبُ أَنَّكَ جِرْمٌ صَغِيرٌ وَ فِيكَ انْطَوَى الْعَالَمُ الْأَكْبَرُ"[19]

چگونه چنين سیری داشته باشيم؟ برای آغاز حرکت در این سیر، ابتدا باید رتبۀ حیوانی خود را کنار زنيم تا معنای انسانی از ما ظاهر شود. معنی حیات و زندگی را بدانيم و به فکر آیندۀ خود باشيم. اول و آخر را بشناسيم تا حس حقیقت‌جویی يا خدا جویی در ما بیدار ‌شود. البته این سیر معنوی به معنای نادیده گرفتن شریعت و اجتهاد فقها نیست. که اگر این پایه‌ها نباشند، ما اصلاً نمی‌توانیم حرکتی داشته باشيم. اما نباید در ظاهر شریعت بمانیم و به ادای این صورت، دل خوش کنیم بلکه باید به بطن دين وارد شویم. همان بطنی که خداوند در خطابش به آدم فرمود:"قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْها جَميعاً فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدىً فَمَنْ تَبِعَ هُدايَ فَلا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ"[20]. این هدایت، شریعت نبود. بلکه فطرت و باطنی بود که خداوند آن را با هبوط انسان فرستاد. اين فطرت انسان‌ها را به کجا کشاند؟ به بازگشت و شناخت، دریافت و پیدا کردنِ گمشده‌شان مبدأ.

پس تمام دین معرفت است. دین آن چیزی است که خدا با آن شناخته شود که:"...أَوَّلُ الدِّينِ مَعْرِفَتُهُ وَ كَمَالُ مَعْرِفَتِهِ التَّصْدِيقُ بِهِ وَ كَمَالُ التَّصْدِيقِ بِهِ تَوْحِيدُهُ وَ كَمَالُ تَوْحِيدِهِ الْإِخْلَاصُ لَهُ وَ كَمَالُ الْإِخْلَاصِ لَهُ نَفْيُ الصِّفَاتِ عَنْهُ..."[21] معرفت به اينکه ظواهر را به او نسبت ندهیم. بدانیم او با کثرت هست، ولی کثیر نیست. او با اشیا هست، ولی اشیا او نیستند، اما می‌توانند به او که واحد است در مراتب برگردند.

حال کمی تأمل کنیم با دین ما چه چيز شناخته شده است؟ وقتی می‌خواهيم دینمان را به فرزندمان عرضه کنیم، چه می‌کنيم؟ فقط فروع را با زور می‌خواهیم به خوردشان دهیم! می‌گویيم من نماز می‌خوانم، تو هم باید نماز بخوانی. مگر مادر تو بی‌حجاب است که تو بی‌حجابی؟ گویا فراموش کرده‌ایم که این‌ها دین نیستند، شریعت‌اند. دین آن است که به فرزندمان بفهمانیم که خالق او، رازق او، ما نیستیم. انگیزشی در او ایجاد کنيم که دنبال خالقش بگردد و همان‌طور که به ما عشق می‌ورزد، به او هم عشق بورزد. چطور؟ نماز بخواند. روزه بگیرد و... . معرفت را باید او بدهیم. باید اعتقاد را در فرزندمان پرورش دهیم. وقتی اعتقاد پیدا کرد و فهمید ما نه خدایش هستيم و نه الگویش، خدا را در وجود خود پیدا می‌کند. معرفت که یافت، تصدیق و صدق در وجودش جلو می‌آید. دیگر دنبال تصدیق به خوبی و بدی دیگران و مارک زدن بر آن‌ها نیست. کمال تصدیقش توحید و کمال توحیدش اخلاص می‌شود. اخلاص یعنی نفی صفات. نه به این معنا که خدا صفات ندارد. صفاتش عین اوست. مثل ما که نفسمان عین قوای آن است. وقتی فرزندمان با معرفتی که گرفته، نفی صفات می‌کند، فقط دنبال اوست. برایش نار و جنت رنگ می‌بازد و ذات جلوه می‌کند. جنت و نار را ظهور فعل او می‌بیند و می‌چشد که اگر او نباشد همۀ این‌ها را هم داشته باشد، به دردش نمی‌خورد.

 

 


[1]. مفاتیح الجنان، دعای ندبه: "واجعل صلاتنا به مقبوله" و بواسطۀ آن حضرت نماز ما را مقبول ساز.

[2]. سورۀ انعام، آیۀ 79؛ من از روى اخلاص، پاكدلانه روى خود را به‌سوى كسى گردانيدم كه آسمان‌ها و زمين را پديد آورده است، و من از مشركان نيستم.

[3]. سورۀ شعراء، آیۀ 79: و آن كس كه او به من خوراک مى‏دهد و سيرابم مى‏گرداند.

[4]. مفاتیح الجنان، دعای عدیله: و به بركتش به خلق روزى مى‏رساند.

[5]. سورۀ انعام، آيۀ 162؛ بگو: همانا نماز و طاعت و تمام اعمال من و حیات و ممات من همه برای خداست که پروردگار جهانیان است.

[6]. كمال الدين و تمام النعمة، ج‏1، ص234؛ من در ميان شما دو شى‏ء نفيس و گرانبها را بجا مى‏گذارم كه آن دو كتاب خدا و عترتم -اهل بيتم ـ مى‏باشد و آن دو از يک‌ديگر جدا نشوند تا آن كه در حوض كوثر بر من در آيند.

[7]. مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره.

[8]. مفاتیح الجنان، دعای ندبه. و شيعيان تو در قيامت بر كرسی‌هاى نور با روى سفيد در بهشت ابد گرداگرد من قرار گرفته‏اند و آن‌ها در آنجا همسايه من هستند.

[9]. مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره.

[10]. مفاتیح الجنان، زیارت جامعه کبیره.

[11]. سورۀ تکویر، آیۀ 1: "إِذَا الشَّمْسُ كُوِّرَتْ"؛‏ آنگاه كه خورشيد به هم درپيچد.

[12]. سورۀ تکویر، آیۀ 2: "وَ إِذَا النُّجُومُ انْكَدَرَتْ"؛ و آنگه كه ستارگان همى تيره شوند.

[13]. سورۀ نور، آیۀ 35.

[14].سورۀ بقره، آیۀ 156؛«ما از آنِ خدا هستيم، و به‌سوى او باز مى‏گرديم.»

[15]. سورۀ حدید، آیۀ 3؛ اوست اوّل و آخر.

[16]. الكافی، ج‏2، ص352؛ گوش او شوم همان گوشى كه با آن می‌شنود و چشم او گردم همان چشمى كه با آن ببيند.

[17]. عوالي اللئالي العزيزية في الأحاديث الدينية، ج‏4، ص7.

[18]. سورۀ نور، آیۀ 37؛ مردانى كه نه تجارت و نه داد و ستدى، آنان را از ياد خدا و برپا داشتن نماز و دادن زكات، به خود مشغول نمى‏دارد، و از روزى كه دل‌ها و ديده‏ها در آن زيرورو مى‏شود مى‏هراسند.

[19] ديوان أمير المؤمنين(عليه‌السلام) ص175.

[20] سورۀ بقره، آیۀ 38؛ فرموديم: «جملگى از آن فرود آييد. پس اگر از جانب من شما را هدايتى رسد، آنان كه هدايتم را پيروى كنند بر ايشان بيمى نيست و غمگين نخواهند شد.»

[21] نهج البلاغه، خطبۀ 1: سر آغاز دين، خداشناسى است، و كمال شناخت خدا، باور داشتن او، و كمال باور داشتن خدا، شهادت به يگانگى اوست؛ و كمال توحيد (شهادت بر يگانگى خدا) اخلاص، و كمال اخلاص، خدا را از صفات مخلوقات جدا كردن است.

 



لطفا دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید