نوجوان




تربیت نسل ۶

دختر نوجوون، بچه‌ها رو خیلی دوست داشت. دلش می‌خواست حتی شبای قدر هم کنار اونا باشه و از دیدن چهره‌های معصوم و پاکشون غرق انرژی و نشاط بشه. به مادرش گفت حوصلۀ سخنرانی نداره، ولی عاشق بچه‌هاست. مادر با کمی تأمل گفت: «خب می‌تونی وسایل نقاشی‌تو بیاری و بچه‌ها رو سرگرم کنی.»
دختر، مشتاقانه کاغذها و جعبۀ مدادشمعی‌شو تو کیفش گذاشت و با مادر، همراه شد. اون شب، بچه‌ها وقتی از مراسم شب قدر برمی‌گشتند، راضی و پرانرژی بودند. دخترک هم مدام برای شب بیست وسوم نقشه می‌کشید و به فکر مشغول کردن بچه‌های خندون و شاد بود.
الآن دیگه دیوار اتاقش پر شده از نقاشی بچه‌ها در شبای قدر؛ و با نگاه به هرکدوم از اون نقاشی‌ها، کلی خاطرۀ شیرین و چهره‌های شاد، براش زنده می‌شه.
مادر فکر می‌کنه دخترش از الآن تو فکر شبای قدر سال بعده و همین فکر، آرومش می‌کنه.



لطفا دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید