تربیت نسل




تربیت نسل 12

باز هم هنوز صحبتم تموم نشده پاشد و رفت توی اتاقش. مثل همیشه هم گفت:" شما اصلا نمی فهمید من چی می گم؛ همش حرف حرف خودتونه."  نمی دونم چرا همش اینطور تموم میشه و نمی تونیم با هم حرف بزنیم؟

باورم نمیشه همون دختریه که با کلی عشق به دنیا آوردمش. یاد روزهای بارداریم می افتم. یاد روزی که به دنیا اومد ... سعی می کردم تمام آداب نگهداریش رو رعایت کنم. همینطور نکته هایی که برای سلامتی جسمش لازم بود. با وضو و بسم الله بهش شیر می دادم, همش حواسم بود وقت واکسنش دیر نشه همش سرم توی کتاب بود که دو ماهگی چه بازی هایی باهاش بکنم؟ چهارماهگی چه طور؟ سعی کردم هفت سال اول آزادی رو تجربه کنه و هفت سال دوم ...

حالا فهمیدم مشکل کجاست؟ چیزی تغییر نکرده, فقط اون وارد هفت سال سوم زندگیش شده. اون الان مشاور منه ... اون داره بزرگ میشه ولی من هنوز بهش اعتماد ندارم ... ازش مشورت نمی گیرم ... دایم توی هر کاریش سرک می کشم ... و پیشنهاداتش رو همیشه نادیده می گیرم. 
با صدای بلند, یه طوری که بشنود می گم؛ الان که فکرش رو می کنم پیشنهادت خیلی خوب بود, حتما به بابا هم می گم. 

باورم نمیشه ... از توی اتاقش اومد بیرون ...با لبخند .... زیرچشمی نگاهش می کنم. چیزی تغییر نکرده, همون دختریه که با کلی عشق به دنیا آوردم.



لطفا دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید